پارت دوم :

سکوت دوباره بر جنگل افتاد، جز صدای قطره‌های آب که از برگ‌ها می‌چکید,صدای دیگری نبود. نگاهم روی پارچه‌ای که چند قدم جلوتر افتاده بود خشک ماند. قلبم می‌خواست بیرون بجهد.ارام از میان بوته ها بیرون خزیدم .نگاهی به اطراف انداختم .هیچ کس ان اطراف نبود.خم شدم و پارچه را برداشتم و درون کیفم گذاشتم.
ابتدا قدم‌هایم را به‌طرف کلبه برداشتم؛ می‌خواستم بی‌تفاوت باشم، خودم را قانع کنم که این ماجرا به من مربوط نیست. با هر قدمی که از آن نقطهٔ وحشت دور می‌شدم، به خودم تکرار می‌کردم:
-نچرخ...به پشت سرت نگاه نکن... دخالت نکن برو خانه.
کیف را محکم‌تر چسبیدم و به مسیر برگشتم، و در دل امیدوار بودم که مه، صداها و آن تصویر خون‌آلود همه‌اش خواب و خیال باشد.
اما فاصله که گرفتم، همان تصویر دوباره در ذهنم نشست ؛ چشم‌های وحشت‌زده و التماس‌آمیزِ پسر، پارچه‌ای که پرت کرده بود و آن لحظه‌ای که نگاهش برای ثانیه‌ای در بوته‌ها قفل شده بود؛ انگار مرا صدا زده بود. وجدانم مثل دستی سرد شانه‌ام را فشار داد و همان‌جا وقفه‌ای افتاد. نمی‌شد آرام بروم و بی‌خیال بشوم. با قلبی پر از تردید برگشتم؛ این بار را بی‌تفاوتی پشت سرم ماند.
وقتی به مسیر جاده جنگلی برگشتم، صحنه روبه‌رویم بود. سربازها در تلاش برای سوار کردن مردجوان در ماشین بودند، فریادها و دستورها فضا را پر کرده بود. نفس در سینه‌ام بند آمد.. تصمیم گرفتم کاری بکنم . نه با طرحی دقیق، نه با جسارتی نظامی، بلکه با آن شتابی که از دل ترس و قلبم می امد.
بی‌سروصدا به کنارهٔ جاده خزیدم و فرصتی برای نفس‌کشیدن جستم؛ دلِ پُر از ترسم را آرام کردم و دستم را در کیف فرو بردم. انگشتانم تیغهٔ کوچکی را لمس کردند .چاقویی که بیشتر یادگاری بود تا اسلحه و دلم شکست وقتی فهمیدم تنها راه ایجاد این لحظهٔ حواس‌پرتی همین است. خم شدم، بی‌هیاهو، و با حرکتی سریع و سرشار از اضطراب تیغه را به پهلوی لاستیک کشیدم. خودم را پشت یکی از درختان کنار جاده پنهان کردم.
ماشین را روشن کردند و درحالی‌که مه از لابه‌لای چراغ‌ها می‌خزید، ماشین به حرکت در امد اما نیم متر جلوتر متوقف شد . سپس ایستادند؛ موتور ماشین را خاموش کردند. دو نفر از سربازها پیاده شدند تا از نزدیک ببینند چه پیش آمده، اما یکی‌شان بی‌خیال و با گوشی در دست پشت فرمان نشسته بود و هنوز غرق صفحه بود و سرباز چهارم عصبی و بدخلق اطراف را وارسی می‌کرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    تاریکی بر من غلبه کرده.ذهنم آشفته اس باید تمرکز کنم.. حس میکنم بدنم باعقلم ناهماهنگ است..نمیدانم میخواهم چه کنم و چرا کمک میکنم

    ۸ ماه پیش
  • ملیسا

    0

    تا این جا که خوب بوده👌

    ۸ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!