پارت صد و بیست و سوم :

حاج‌حسین دسته اسکناس تازه‌ای از جیبش درآورد و یکی‌یکی به همه عیدی داد. تا به او رسید نگاهش رنگ دیگری گرفت و لبخند پدرانه و محبت‌آمیزش را به رویش پاشید. چقدر این مرد خوب بود. حسام برخلاف پدرش در این موارد اخلاقش تعریفی نداشت.
- این هم برای عروس عزیزم که امسال با بودنش خونواده‌مون رو گرم‌تر کرده.
لبخند زد و تشکر ریزی کرد. با لذت بینی‌اش را به تکه کاغذ چسباند؛ بوی یاس و گلاب می‌دا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    1

    این حسام هیچ چیش به آدمی زادنرفته این چه مدل احوال پرسیه رنگت شده عین میت نمیشه نگاه کرد😨آدم سالمم بااین حرفامریض میشه...

    ۱۰ ماه پیش
  • هدی

    2

    خانم مرادی عزیز میشه تعداد پارتها رو بیشتر کنید لطفا🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • هدی

    1

    شاید ماه بانو باردار باشه

    ۱۰ ماه پیش
  • سعادت

    1

    خود کرده را تدبیر نیست

    ۱۰ ماه پیش
  • هانا

    3

    خدا ب داد دل ماه بانو برسه کاش حسام و ماه بانو عاشق هم بشن .

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️