پارت هفتاد و ششم :
احمدرضا روی زخم بالای ابرویش، دوا گذاشت. بعد از گذشتن یک هفته از گوشمالی اتابک، هنوز زخمش خوب نبسته بود. یک هفته دندان روی جگر گذاشت و جز کاغذی که برای مهرخ فرستاد، تا چهاردانگه نرفت. با اینکه در هوای دیدن دخترعموی پریرو به جنون رسیده بود. نمیخواست به پر و پای اتابک بپیچید. میدانست که افسار و اجازهی مهرخ دست اوست. اگر قرار بود پدر و مادرش را از باراجین ریسه کند و بیاورد دست
لطفا صبر کنید...
