اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت پنجاه و دوم :
باز نفسش تنگ شد و دلش شور افتاد. آسمان پرده ی سیاهش را پس زده بود و صدای کلاغها در سکوت صبحگاهی پاییزی در صدای جیغِ زنی ادغام شد و مهر تاییدی به دلهره هایش گذاشت. نگاهش به پنجره ای که حالا روشن شده بود ثابت ماند و همان وقت پاهایش لرزید. دوباره صدای جیغ ... و این بار متوالی و پشت سر هم... گیج و سر در گم پشت همان درخت خشک شده بود و فقط به صداها گوش میکرد. نه جرات ورود به خانه داشت و نه توان تماس با ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
