پارت صد و شانزده :

فصل سی و دو
همه‌چیز سریع اتفاق افتاد. صدای جیغ پرتو که وحشت از تک تک نواهایش به گوش رسید، صدای نعره‌ی بهت-زده‌ی آوید که نفهمید چه کاری انجام داده و تازه از شوک بیرون آمده است. صدای نگران عطیه و شوک نارگل و عسل که دوان‌دوان از پله‌ها پایین آمدند تا دخترک خونین را نجات بدهند. آوید حیران بالای سر پرتو متوقت شد و صدایش بند رفت. دکتر دوان دوان آمد، پرتو را معاینه کرد و سریع آمبولانس را خب

این پارت به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب نگاشته شده است و مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Alireza

    0

    الان پشیمونی چ سودی داره دیگه زدی بدبختو ناکار کردی کم بدبختی داشت توهم اینارو بش اضافه کردی حالامعلوم نیست هم خطر رو رفع کنه یانه اوووف ازدست این جذاب

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    هنوزم جذابه؟

    ۱۱ ماه پیش
  • Alireza

    0

    نه اشتباه کردم فعلا دیگ جذاب نیس تااطلاع ثانوی

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خب خداروشکر

    ۱۰ ماه پیش
  • م

    1

    فعلا بخیر گذشته،خدا کنه کما نره دیگه بقیش زیاد مهم نیست 😔🙏🏻

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    نه اینا مال داستاناست

    ۱۱ ماه پیش
  • محرابی

    1

    ممنونم عالی مثل همیشه. ان شاء الله طوریش نشه پشیمونی حالا چه سودی داره امیدوارم اتفاق بدتری نیفته

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    امیدوارم واقعا اتفاق بدی نیفتاده باشه

    ۱۱ ماه پیش
  • ندا

    0

    سلام یا دیگه نمیتونه بچه دارشه یاحافظشوازدست میده اگه نه که اویدونمیبخشه

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    کلیشه ها رو کنار بذار، به چیزای جدید فکر کن

    ۱۱ ماه پیش
  • نرگس

    1

    توی این همه قضایا فقط پرتو بدبخت ضربه خورد🥺🥺🥺

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شاید اویدم خورده

    ۱۱ ماه پیش
  • Leila

    1

    پارت خوبی بود ممنون 🙏⚘️ داره هیجانی میشه از این پارت تا پارت بعدی کلی انتظار میکشیم دگ😊😊دست نویسنده هاش دردنکنه🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم.

    ۱۱ ماه پیش
  • ستاره

    3

    حالاخوب ضربه مغزی بشه بره توکما،پسره بی تربیت ،عاشق شدنت بذاردم کوزه،وقتی عشقت امنیت جانی پیشت نداره همینطوری تولحظه تصمیم بگیربعدبه عواقبش فک کن،امیدوارم حداقل خیری توش باشه وگرنه تاآخرعمرت بایدعذاب وجدان داشته باشه البته اگه وجدان داشتی این کارانمی کردی😡😡آخیش چقدغرزدن خوبه آدم کلاروحش شادمیشه😉

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به قول معروف عاشقیت بخوره تو سرت

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️