پارت صد و چهارده :
دختر بیچاره با آخرین توانی که از خود سراغ داشت، یک مانتوی سادهی مشکی و شلوار هم رنگش پوشید. یک شال مشکی هم بر سر انداخت و بدون برداشتن کیف، تنها موبایل قدیمیاش را به دست گرفت و همراه آوید که او نیز شلوار و پیراهن مردانهی طوسی پوشیده بود، از عمارت بیرون زد. با بیرون آمدن از در خانه، نور آفتاب در حال غروب به صورتشان افتاد. عطیه و عسل هر دو کنار ماشین آوید ایستاده و منتظر آن دو بودند. عطی
این پارت به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب نگاشته شده است و مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
متاسفانه
۱۱ ماه پیشسلام...
2کارشون ساخته است بهترین موقعیت همون موقع بود باید میگفتن سقط شده
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اون وقت پولش هم رفته بود
۱۱ ماه پیشمحرابی
1ممنونم عالی بود. وای یعنی چی میشه من ازاسترس دارم پس میفتم
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
منم همینطورر
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

م
1وای عجب پارت نفس گیر اعصاب خوردکنی ،جمع رومخا جمع بود،معلومه آوید هنوز راهی پیدا نکرده اینقدر تعلل کرد 😮😡🙏🏻