پارت چهل و سوم :

به محض رفتن مش رجب، پریزاد تازه متوجه لباس های خیسش شد و با دیدن گلیم های گلی زیر پایش خجالت کشید.
صنوبر خانم که تمام حواسش را به زیبایی غیر عادی صورت رنگ پریده دخترک داده بود، به محض دیدن آثار شرم در چهره اش لبخندی مهمان نوازانه زد و گفت:
_بیا بریم تا بهت لباس تمیز و خشک بدم دختر جان.
پریزاد زیر لب چشمی گفت و لنگان لنگان به دنبال زن به راه افتاد. درد پایش با وجود گرمای مطلوب خانه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • zahra

    0

    خدااااا این دوتا عاشق ببین ... پریزاد مظلوم من

    ۱۲ ماه پیش
  • برکه

    1

    میبینم یکی اینجا عاشق شده

    ۱۲ ماه پیش
  • هستی

    1

    خداراشکر که حالشان خوب شده مرسی نرگس جان

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    خواهش میکنم هستی عزیزم

    ۱۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    ای جان....چقد پریزاد مظلومه🥺🥺🥺🥺

    ۱۲ ماه پیش
  • Sedna

    4

    عزیزای دلم خیییلی دوستون دارم« سیاوش وپریزاد»🥹🥹🥹 نویسنده ی توانا خیییلی قشنگه رمانت نمی دونم چجوری ازت تشکر کنم 🌹🌹🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    همین نظراتی که میدید یک دنیا برام ارزش داره

    ۱۲ ماه پیش
  • سوگند

    4

    ممنون مرسی بانو جان خیلی خیلی ممنون بابت پارت هدیه 😘

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    نوووش نگاهتون عزیزم

    ۱۲ ماه پیش
  • آمنه

    2

    عالیه عالی بود به نظر من دیگه جایی نروند و یک جایی برای زندگی با هم درست کنند

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    هنوز پریزاد قدرت دل کندن از پدر بزرگش رو نداره و صد البته هنوز انقدر عاشق نیست که بتونه چنین کاری رو انجام بده

    ۱۲ ماه پیش
  • سعادت

    3

    محال بی تو من طاقت بیارم من دلواپسی تنها نزار من عاشق نزار تنها بمیرم 💕💕

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    💔❣️

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا z

    2

    قطعا تو بینظیری نویسنده جونم قلمت مانا 🙏💯💕😘

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    😍😍😍♥️♥️♥️

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    3

    چقد زجر کشیدن و قراره بکشن ولی تا لشکر چوپان در اختیار پری هست آب تو دلش تکون نمیخوره ک اگه تکون بخوره لشکر چوپان نمیزاره سرریز بشه

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    اما گاهی مشکلات خیلی قوی تر از قدرت شونه های یه مرد میشن!

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️