پارت صد و ده :

حال غریبی داشت. بودن در کنار این مرد و دیدنش را نمی‌خواست، حتی از صدایش هم می‌گریخت. این ماه‌بانو برای خودش هم ناشناخته بود. رفت و بانو گفتن‌هایش بی‌جواب ماندند. از آن پارک فرار کرد و خودش را به جدول کنار خیابان رساند. بغضش ترکید و اشک‌هایش یکی پس از دیگری برای خود مسابقه دادند. مغزش گنجایش فکری نداشت. تن بی‌رمقش را بلند کرد و بی‌توجه به نگاه کنجکاو و متعجب عابرین راه خانه را در پیش گر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هدی

    0

    خیلی رمانتون رو دوست دارم عالیه🩷

    ۱۰ ماه پیش
  • وخو.

    0

    چرا حسام رو مقصر کارای خودش میدونه این

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    2

    ممنون ازت عزیزم ، اینقد این رمان ب دلم میشینه ک چند پارت میخونم اصلا گذر زمان رو حس نمیکنم ، کاش حسام به راه خیر هدایت بشه

    ۱۰ ماه پیش
  • سعادت

    0

    خدا قوت قلمت مانا عزیزم 💕🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا z

    2

    چر دلم برای هیچ کدوم از شخصیهای این داستان نمسوزه احساس میکنم همشون مقصرن و حرصم از همه شون میگیره مخصوصاً ماه بانو دوس دارم خفش کنم با این کاری که با خودش کرد بعد الان همه رو مقصر میدونه الاخودش رو🙏💯💞🌺🌺

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    0

    خدا قوت لیلا جون ممنون از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️