پارت صد و ده :

حال غریبی داشت. بودن در کنار این مرد و دیدنش را نمی‌خواست، حتی از صدایش هم می‌گریخت. این ماه‌بانو برای خودش هم ناشناخته بود. رفت و بانو گفتن‌هایش بی‌جواب ماندند. از آن پارک فرار کرد و خودش را به جدول کنار خیابان رساند. بغضش ترکید و اشک‌هایش یکی پس از دیگری برای خود مسابقه دادند. مغزش گنجایش فکری نداشت. تن بی‌رمقش را بلند کرد و بی‌توجه به نگاه کنجکاو و متعجب عابرین راه خانه را در پیش گر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هدی

    0

    خیلی رمانتون رو دوست دارم عالیه🩷

    ۹ ماه پیش
  • وخو.

    0

    چرا حسام رو مقصر کارای خودش میدونه این

    ۹ ماه پیش
  • زهرا

    2

    ممنون ازت عزیزم ، اینقد این رمان ب دلم میشینه ک چند پارت میخونم اصلا گذر زمان رو حس نمیکنم ، کاش حسام به راه خیر هدایت بشه

    ۹ ماه پیش
  • سعادت

    0

    خدا قوت قلمت مانا عزیزم 💕🥰

    ۹ ماه پیش
  • زهرا z

    2

    چر دلم برای هیچ کدوم از شخصیهای این داستان نمسوزه احساس میکنم همشون مقصرن و حرصم از همه شون میگیره مخصوصاً ماه بانو دوس دارم خفش کنم با این کاری که با خودش کرد بعد الان همه رو مقصر میدونه الاخودش رو🙏💯💞🌺🌺

    ۹ ماه پیش
  • فخری

    0

    خدا قوت لیلا جون ممنون از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤

    ۹ ماه پیش
کپی شد!