پارت پنجاه و یک :

صدای وحشت زده پسر از کنار گوشم بلند شد و پسر دیگر پاسخش را داد.
_ می‌بریمش بیمارستان.
_ آخه عقل کل این‌جوری ببریمش که فکر می‌کنند کار ما بوده، پلیس خبر می‌کنند. پامون برسه پاسگاه، بابای تو پاره‌ات نکنه، شک نکن بابای من پاره می‌کنه.
صدایشان گنگ بود. انگار که در سر می‌چرخید. تلاش کردم چشمانم را باز کنم، اما چون عروسک کوکی شده بودم که کوکش تمام شده بود.
_ زخمش عمیق نیست. بیا ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Yana

    0

    اخی گودوو چقد قشنگ بود واقعا الان بیشتر حیفم اومد از جداشدن یاشار و تارا

    ۴ هفته پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    واقعاً حیف شد🫠💔

    ۴ هفته پیش
  • ترنم

    1

    منم بغضم ترکید تارا،از مظلومیت های تو و بخاطر قلب مهربون یاشار عزیزم💔

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    آخه تارا واسه چی این پسرو از خودت روندی با اینکه ناجیت بود و بهت کلی کمک کرد آخه چطور؟😭😭

    ۲ ماه پیش
  • Aida

    0

    وایی تاراا،دیوونم نکن،تو این یاشارو دیدی،همونی که نجاتت داد،بعد اینجوری باهاش حرف زدی؟ حتی اگه اون لحظه هم در نظر نگیریم،بقیشون چی اخه؟گناه دارهه یاشارر

    ۲ ماه پیش
  • (Sookot)زن یاشار

    2

    وایی ننه یاشار مهربونم

    ۳ ماه پیش
  • sonya

    6

    من دلم یاشارو میخواد چقدر خوبهههههه میشه بابای منم بشی یاشی جووون🫠

    ۵ ماه پیش
  • یاشار

    2

    چشم عباس آقا

    ۵ ماه پیش
  • S.p

    5

    تارا تو این پارت به شدت مظلومه

    ۵ ماه پیش
  • زن یاشار

    2

    بمیرم برا قلب مهربونت یاشااار🥺💔

    ۵ ماه پیش
  • زن آهی

    5

    بعد خوشم میاد یه سریامون اون اولا به یاشار شک کرده بودیم اخه نگاااش کنید چقدر گناه داره این بچهههه 😭😭

    ۵ ماه پیش
  • آیشا

    8

    آواااااا امیدی به دیدن یاشار تو پارتای بعد هست ؟ دلم براش تنگ شده .....!!!

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    ممکنه

    ۵ ماه پیش
  • .....

    17

    وای یاشار:))))چقدر هواشو داشته حقش این نبود تارا باهاش اینطوری کنه.

    ۶ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    موافقم🥲💔

    ۵ ماه پیش
  • Kimia

    2

    میگم ، حالا که خانواده ای پیدا کرد و اونا انقد باهاش خوب بودن تارا نباید به جبران خوبی عاشون موفق میشد نه اینکاره؟؟؟؟

    ۶ ماه پیش
  • Hamraz

    8

    الهی بگردم برای یاشاااار😭😭😭😭 بیشتر از تارا بدم اومد؛هرچقدرم زندگیت سگی باشه چطور تونستی انقدر با ناجی زندگیت بد رفتار کنی؟دختره ی احمق

    ۶ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    تارا بمیری😭

    ۶ ماه پیش
  • Aylar

    6

    فقط یاشارر😭😭😭😭بچه واقعا گریه کردم😭😭😭😭

    ۶ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    پسر مظلوم🫠

    ۶ ماه پیش
  • Zoha

    9

    تارا نمیدونم باید بهت چی بگم..شاید اثر این زخماته که روی تک تک جزئیات زندگیت اثر گذاشتن.. ولی واقعااا واقعااااا نمیفهمم چجوری تونست یاشار و اونجوری از خودش برونه؟؟!! با این پارت بغض کردم.. یاشار عزیزم❤️❤️ من کراشم نه دستکشیه و نه کایا.. کراشم فقط و فقط یاشاره✨️❤️❤️

    ۶ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    یاشار عشقه🥲

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️