پارت دوم :

«چشمات رو باز کن دیگه!»
این جمله، همچون زمزمه‌ای دلنشین از دوردست‌ها، در گوش پناه طنین‌انداز شد؛ اما چرا طلسمی شوم، یا جادویی از جنس ناتوانی، قدرت را از پلک‌های خمار و آزرده‌اش ربوده بود؟! انگار سربِ سنگینِ هزار کیلویی به پلک‌های کاغذینش آویزان شده بود و تکان دادن این پرده‌ی نازکِ حیات‌بخش، به ناممکن‌ترین چالش زندگی‌اش بدل گشته بود. در آن لحظه، خود را در ژرفای چاهی سرد، تاریک و بی‌انتها می‌دید؛ چاهی که درهای امید در آن مسدود و چراغ نجاتش خاموش بود.
ناخودآگاه، با لرزشی از جنس ترس و یأس، لب گشود و از اعماق بغضی خفه، زمزمه کرد:
«نمی‌تونم!»
بغضش، چون سدی کهن، در هم شکست و اشک‌هایش، نه از درد زخم‌ها که از غمی خودخواسته، نمک‌دان روح خسته‌اش را پر کرد. این پناه، دیگر آن کاخ بلندِ غرور و تکبر دیروز نبود؛ اکنون ویرانه‌ای بود مفلوک و مظلوم، که دلش برای خویش می‌سوخت؛ تیری از ترحم به سینه‌ی خویش نشاند. اکنون تهی‌دست‌تر از آن بود، عاجزتر از هر آنکه توان داشته باشد، و تکان دادن حتی این پر کاهی بر چشمانش، حکمی محال از تقدیر گشته بود.
دکتر با لحن خونسردی که مختص به خودش بود گفت:
«طبیعیه! بالاخره بیست روزی هست که پلک‌هات، روی هم بوده و هیچ تحرکی نداشته، اما تو باید تلاش کنی.»
پناه، دستان پر از زخمش را، که گویی هر خراش آن، یادگاری از نبردی نابرابر بود، مشت کرد؛ مشت‌هایی که چون قفسی از درد پنهان، در خود فشرده می‌شدند. لبان خشک و پوسته‌پوسته‌اش را، چون زمینی تشنه که برای جرعه‌ای آب به هم می‌چسبد، محکم بر هم فشرد و بار دیگر، با اراده‌ای لرزان، کوشید تا پلک‌هایش را، این پرده‌های سنگین شده‌ی حیات، به حرکت درآورد؛ اما آن‌ها چون صخره‌های بی‌حرکت، سر به فرمان روح خسته‌اش نمی‌نهادند.
محترم، با هراسی پنهان در اعماق نگاهش، که همچون غباری محبوس در شیشه، سعی داشت گریه‌اش را خفه کند، به پناهِ بی‌حرکت بر تخت بیمارستان خیره شده بود؛ گویی او نقشی ظریف و شکننده بر بوم تقدیر بود و هر لحظه بیم شکستنش می‌رفت.
یاسمین نیز، دست پرهام را، چون لنگرگاهی امن در دریای طوفانی اضطرابش، محکم در چنگ گرفت؛ گویی می‌خواست با این فشردن، آرامش را به بند کشیده و به قلب بی‌قرار خود فرا خواند. اما سنگینی عذاب، بیش از یاسمین، بر شانه‌های مردانه‌ی پرهام سنگینی می‌کرد؛ شانه‌هایی که اکنون چون کوهی بی‌جان، در برابر طوفان بی‌تابی یاسمین، ناتوان از هر حرکتی شده بودند. پرهامی که از دیدن آن همه بی‌قراری، عصبی می‌شد، چرا که در این معرکه‌ی سرنوشت، هیچ کاری از دستش ساخته نبود و خود را چون مجسمه‌ای بی‌اختیار می‌دید.
پناه، درست در لحظه‌ای که روحش از بی‌هوشی به هوشیاری بازگشت و چشمانش، که اکنون دیدگانِ دردمندِ روحش بودند، به باندهای سرد و بی‌روح دوخته شد، با سرعتی حیرت‌انگیز، حواس دیگرش را چون سربازانی آماده‌به‌رزم، به میدان فرستاد. این باندها، نه فقط پارچه‌هایی ساده، که اکنون دیوارهای بلند و بی‌رنگی بودند که او را در دنیایی تاریک و بی‌انتها محصور کرده بودند؛ دنیایی که سایه‌ی سنگینِ وحشت، بر هر گوشه‌اش خیمه زده بود. اما او، با اراده‌ای آهنین، چون فولادی آبدیده و دلی که شعله‌ی امید در آن همچنان می‌سوخت، تمام هستی‌اش را به کار گرفت تا این نقصِ سهمگین را، با جادوی لمس، نغمه‌ی گوش و عطر بویایی، جبران کند؛ گویی هر کدام از این حس‌ها، پنجره‌ای نو به سوی جهان، بر دیوار بلند تنهایی‌اش می‌گشود و او را از قفس تاریکی رهایی می‌بخشید.
دستان پناه، که اینک چون دو پروانه‌ی کنجکاو و بی‌قرار در باغ بی‌انتهای تاریکی بال می‌زدند، در فضای مبهم پیش رو پرسه می‌زدند و هر سطحی را که در مسیر خود می‌یافتند، با وسواسی از دقت، لمس می‌کردند؛ گویی هر نوازش، نخی بود که پاره‌های احساساتش را به هم می‌دوخت و تار و پودِ از هم گسیخته‌ی حیات را، از نو، در وجودش می‌بافت.
و گوش‌هایش، این آنتن‌های ظریف و تیزبین روحش، تمامی ارتعاشات پنهان و آشکار فضا را، چون شکارچی ماهری که ردپای طعمه را دنبال می‌کند، رصد می‌کردند؛ هر نجوا، هر خش‌خش و هر غوغایی را با وسواسی خاص در خود ضبط می‌کردند تا تصویری صوتی از جهان اطرافش بیافرینند.
اما بوییدن... این حس مرموز و قدرتمند، چون نقشه‌ی راهی نامرئی عمل می‌کرد. عطر آشنای عزیزانش، که اینک چون ردپایی معطر و رقص‌کنان در فضای اتاق می‌پیچید و به مشامش می‌رسید، همچون شناسنامه‌ای بی‌کلام، هویت هر فرد را برایش آشکار می‌ساخت. هر بو، دریچه‌ای بود به سوی خاطره‌ای دور یا نزدیک، و پیامی بی‌زبان که به او می‌فهماند کدام ستاره‌ی آسمان زندگی‌اش، اکنون در کنار اوست و با کدام قلب، قرار است هم‌آوا شود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • بیتا

    0

    همین اول کاری خسته شدم خیلی جزئیه برا همه چیز سلیقه من نیست اما مشخصه رمان قشنگیه

    ۵ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    سبک رمان نسبت به باقی رمانهام ادبی تره... برای همین جزییات بیشتره اما ممنون بابت نظرت عزیزم ❤️

    ۵ ماه پیش
  • نوربانو

    2

    خوبه اما قلم خوب ب معنای تشبیه همه چی نیست به عنوان یه خواننده خیلی برام خسته کنندس ک برای ریزترین جزئیات هزارتا تشبیه و مثال بخونم یه ذره روونتر زود بهتر میشد

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    ممنون از نظرت اما سبک این رمان کلا با ادبیات غنی بوده برای همین تشبیهات و آرایه‌هاش به نسبت باقی رمان‌ها بیشتره

    ۶ ماه پیش
  • نسیم

    1

    اوووم میگم پرهام برادر پناهه درسته؟🤔🤔

    ۷ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    نه پرهام همسر یاسیمنه

    ۷ ماه پیش
  • نسیم

    1

    اهاع🙄🙄 مرسی🙂

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات

    ۶ ماه پیش
  • نسیم

    1

    دوراز جونت گلم💛🖤

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۶ ماه پیش
کپی شد!