پارت شصت و ششم :

چشمانم را بستم، و در حالی که تلاش می‌کردم از این بازجویی فرار کنم، گفتم:
— من در پرورشگاه نبودم، اما نمی‌تونم از خانواده‌ای که مرا بزرگ کرده حرف بزنم.
لحظهٔ سکوت، سنگین و پرطنین شد. صدای باران، ضرباهنگِ اتاق شد. مرد پرونده را بست و نگاهی فروخفته به من انداخت؛ انگار که می‌خواست بداند آیا حقیقت را می‌گویم یا دوباره پنهان می‌کنم. بعد آرام گفت:
— خیلی خوب. چیزی که گفتی ثبت می‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطی

    2

    وقتی توی زندگیت.. درست همون موقعیت زندگیت ..تنها باشی.. حامی نداشته باشی ..واقعا سخته و نمیتونی قدرتمندانه و هوشمندانه جلو بری..یک جاهایی باور می کنی همه ی اتفاق های روبروت رو.. و مارال تهدید به کیوان شده بود تهدید به از دست دادن خانه میشد به نظر من مارال خیلی هم قوی و سر سختانه و موفق عمل کرد..

    ۹ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    آدمی که نقطه ضعف نداشته باشه همیشه برنده اس ولی مارال ما هنوز مثل گل شکل نگرفته سفالگری ...💙🦋

    ۹ ماه پیش
  • م

    1

    داره چکار می کنه،خودشو می خواد به کشتن بده قبل از هر کاری،اگه تصمیمی داره باید در سکوت انجامش بده،مگه نمیگه سکوت معنیش اطاعت نیست 😮

    ۹ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    ممنون بابت نظرت عزیزم. گاهی هم آدما عملشون با حرفاشون فرق می کنه... 💙🦋

    ۹ ماه پیش
  • م

    1

    ای مرده شور خودتونو قانونتونو ببره،برای کی سخنرانی می کنه،اینا به قول خودش دیگه انسان نیستن یا سایه ان یا هیولا 😡😮🙏🏻

    ۹ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    مرسی بابت نظرت عزیزم 🩷

    ۹ ماه پیش
  • عاطی

    0

    بااین فکت بریم جلو که نمایش برای امتحان مارال بوده من دیگه فروپاشیدم..مارالم اگر اینجوری رفتار نمی کرد در مقابل خسرو دیگه خیلی زور داشت براش..اما زیاد حرفهای مارال رو جدی نگیرید زیاد توی این موقعیت حرص خورده..موزیک متن هم خداست

    ۹ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    به نظرت چنین آدم هایی واقعا مارال و تو موقعیت واقعی قرار می دادن شخصی که ممکنه بود لو بده! همونقدر که متعجب شدی مارالم رکب خورد ... مرسی از نظراتت عزیزدلم 🩷

    ۹ ماه پیش
کپی شد!