بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت سی و دوم :
***
هیچ پاسخی ندادم. فقط راه افتادیم. اندرو پشت سرمان میآمد، سایهاش با ما کشیده میشد. میدانستم اندرو هنوز نگاهش را روی ما دارد… و این نگاه، پرقدرت و هشداردهنده، هنوز تمام نشده بود.
قدمهایمان روی خاک نرم و نمناک صدای خفیفی ایجاد میکرد. زک جلوی درختها ایستاده بود و مسیر کلبه را نشان میداد.
ـ اینجا همون جاییه که گفته شده.
صدایش آرام اما مطمئن بود. من و ویلیام دنبال
لطفا صبر کنید...

ثریا
2دردسر پشت دردسر 😢