پارت صد و ده :
اما در دل آوید، طوفانی از نگرانی و ترس میگذشت؛ او نمیدانست باید چه کند. آیا باید به این وضعیت ادامه دهند یا راهی برای فرار از این گرداب پیدا کنند؟ هر دو در چنگال احساسات متضاد گرفتار بودند؛ عشق و ترس، امید و ناامیدی. اما چیزی که مسلم بود این بود که هیچکدام نمیخواستند از هم دور شوند.
پرتو که در چنگال درد، مانند پرندهای زخمی به خود میپیچید، اشکهایش را آهسته با لباس آوید پاک ک
این پارت به قلم زهرا رمضانی (هور) نگاشته شده است و مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات بشم من... میریم ببینیم چی میشه
۱۲ ماه پیشمحرابی
1ممنونم زیبا و دلنشین. آفرین آوید داره کم کم راه میفته.
۱۲ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
سلامت باشی.... دقیقا
۱۲ ماه پیشآمنه
1ممنون بانو عالیه عالی بود
۱۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
فدات عزیزم.
۱۲ ماه پیشایسان
1😌خوب اوید تو حدودی هوای پرتو رو داره
۱۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خوشبختانه
۱۲ ماه پیشم
1اگه اون عسل عفریتست دنبالشون راه میفته ببینه کجا میرن 😠🙏🏻🧡
۱۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
والا
۱۲ ماه پیشLeila
1هیچی دگ ایندفعه فک کنم پرتو واقعنی باردار بشه بو عاشقیو دلبستگی میاد 😊 خسته نباشین عزیزان عالی بود🙏⚘️
۱۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
فکررر نکنم.
۱۲ ماه پیشنرگس
1وای چه وضعیتییییییی
۱۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
حسابی قاراش میشه
۱۲ ماه پیشم.ر
1ایندفعه شانس بیارن بعد میخوان چیکار کنن😃
۱۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یه خاک جدید باید بر سر بریزن.
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شبنم
1خسته نباشید عالی بود داستانی پراز اظطراب وتنش کاسه چه کنم واقعا چی میشه ازدواج واقعی میکنند ووواقعی حامله میشه یا پرتو حقیقت رو به پدرش میگه