پارت نود و هشتم :

کمی بعد از رفتنِ شیدا، مرد با سری خمیده به سمتم آمد.
عصبی، با فاصله، روی نیمکت کنارم نشست و سرش را میانِ دستانش گرفت.
متعجب به نیم‌رخش زل زدم؛ صورتِ کشیده و موهای پرپشت… بینی‌اش قوزِ ظریفی داشت.
هرچه بیش‌تر نگاهش می‌کردم، بیش‌تر گیج می‌شدم که شبیه کدام بازیگر بوده.
خیره به نیم‌رخِ جدی و کمی عصبانی‌اش گفتم:
— تو جاویدی؟

ناگهان یکه‌خورده سرش را بلند کرد و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ....

    1

    چقدر صحبت شون خاص و قشنگ بود؛ اصلا انگاری ویولت دفترچه شو گذاشته بوده تا شیدا و جاوید بخوننش:)))

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    اخ خدااااا 😭 انگاری همچینم شانسی نبوده که دفترچه به دست شیدا رسیده

    ۵ ماه پیش
  • دنیز؛

    2

    چقد خوبه همچین عشقایی رو میخوام منمممم

    ۷ ماه پیش
  • Helia

    5

    الان چند تا اتفاق افتاد هم جاوید فهمید امیر مسعور کیه هم ویولت کیه هم اینکه شاید همه چی بهتر بشه

    ۸ ماه پیش
  • Reyhane

    8

    وای صحبت جاوید و ویولت از همه چیزی قشنگ تر بود

    ۹ ماه پیش
  • N.a

    6

    کل رمان یه طرف این صحبت جاوید و ویولت یه طرف

    ۹ ماه پیش
  • رخساره

    4

    عجب خونریزیه بد کرده دنیای من از تومو...

    ۹ ماه پیش
  • نهان

    10

    چقدر برخورد جاوید و ویولت قشنگ بووود :))))))

    ۱۰ ماه پیش
  • غزال

    3

    بمیرم براتون 💔😭

    ۱۰ ماه پیش
  • الهه

    8

    لعنتی خیلی غمگینم مثل جاوید و ویولت

    ۱۰ ماه پیش
  • Niya

    5

    الهی بچم باعث برگشتن هردوشون میشه😭

    ۱۰ ماه پیش
  • پریا

    1

    به خدا دارم خفه میشم

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    امیرمسعود هم همینطور ویولت..اونم برات صبر میکنه:))چه چرخه ی جالبی شد..

    ۱۰ ماه پیش
  • ساتیا

    0

    کیوت کیوتتتتت کیوتچهههههه

    ۱۰ ماه پیش
  • Sayan

    2

    میدونی دارم خفه میشم چرا این اشک لعنتی نمیریزه

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!