از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و بیست و هشتم :
دردش گرفته بود اما لبهایش را محکم چفت هم کرد تا صدایش در نیاید. سعی کرد دوباره بلند شود. سردار با یک حرکت جلوی پایش زانو زد. نگاهش را به مردمک تیرهش چشمان افروز دوخت. با هر کلمه منتظر تایید از جانب او بود. جملاتش را روی دور تند به زبان آورد.
- بو اوشاغی وئر گتسین. یا صدیقهیه تاپشیر، یا یتیم خانیا وئر. منده نگینی بوشیارام. قالاریخ مننن سن. (این بچه رو بده بره. یا بده به صدیقه، یا بس
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
اریادخت
4متاسفم واست خودتو بزار جای افروز بهت دست درازی شده اونم تو روزکاری که مردم میگن کرم از درخته باردار شدی مجبور بود به خاطر ابروش
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😔😔😔💔💔بیچاره افروز
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خودتون رو جای افروز هفده ساله با یک نوزاد تصور کنید. اون هم تو محیطی که هیچ پشتوانهای نداره. به نطرتون چه کاری ازش برمیاومد که نکرد؟
۶ ماه پیشزهرا z
0ای که دلم برا افروز سردار خون شد ولی سردار نکن گناه داره 🥺
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😭😭😭
۱۱ ماه پیشراز
1واای از غم این دوتا الهی سنگ بشی عباد
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
الهی😢😢😢
۱۱ ماه پیشSedna
1ممنون نویسنده جان 🌹 کاشکی افروزیکم کوتاه میومد و دل به دل سردار میداد اونجا که گفت« اصلا بگو خودم کردم با غریبه رفتم ولی پشیمونم ودوستدارم»قلبم آتیش گرفت اونجایی که گفت«توبامن بودن رو بهم بدهکاری»🥺🥺🥺
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😭😭😭😭
۱۱ ماه پیشهدی
1سردار و افروز بیچاره هر دو به درد بی درمون مبتلا شدن😥
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بیچارهها😭😭😭
۱۱ ماه پیشپرنیا
2وای از غرور یه مرد که اینجوری بشکنه، کینه این آدما با این دوتا چه کرد 🥺
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ناهید
1واقعا متاسفم برای افروز ک انقدر بی دست و پاست ، هر بلایی سر خودش آورده مسببش خودش بوده. شاید تو قضیه *** بی تقصیر بوده ولی بعد از اون بارها میتونست خودشو نجات بده و نداد