پارت نود و هشتم :

ستاره‌جون هم او را تشویق به بلند شدن کرد. تکانی به بدن خشک شده‌اش داد و زیر چشم‌غره‌ی غلیظ حسام از جایش برخاست. ر*ق*ص ایرانی‌اش خوب بود، اما به پای مهسا نمی‌رسید. چشمش به نگاه ه*یز فاتح افتاد که لم داده روی مبل همان‌طور که شربت می‌نوشید، رقصشان را تماشا می‌کرد. نمی‌دانست به او خیره شده‌است یا حنانه! متوجه‌ی سنگینی نگاهی شد، سر برگرداند که چهره‌ی سرخ‌ شده از خشم حسام، پیش رویش رنگ گ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانا

    1

    درسته رفتارهای حسام بد هستن ولی ماهی هم نباید جلو شوهرش اسم امیرعلی رو بیاره هر مردی هم ب جای حسام باشه تا آخر عمر به زنش بد بین میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • سعادت

    0

    عالی بود قلمت مانا

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا z

    0

    حالم از حسام به هم میخوره البته اینم بگم که همشون رو موخن هیچ کدمشون تا الان منطقی نداشتن والا به خدا خسته نباشی نویسنده توانا 💯😘🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • فخری

    0

    خدا قوت لیلا جون ممنون از رمان خوبت عالی بود 🙏🏻🌹❤

    ۱۱ ماه پیش
  • سوگند

    1

    عالی بود ممنون لیلا جون

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️