خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت پنجاه و سوم :
بغض به لبخند کوچکم سرایت کرد و لبانم را لرزاند. سریع به راهم ادامه دادم. شک نداشتم که هومن متوجه عمق رنجشم شده است. اشکهایم را با آب سرد شستم. سعی کردم به سردی بیرحمانهاش بیاعتنایی کنم. اهتمامی که مُیسَر نمیشد و بیشتر عذابم میداد و باز اشکم را در میآورد. ضربهای به در خورد و هومن گفت:
_ پرستار داروت رو آورده. بیا صبحونهت رو بخور تا از وقتش نگذشته.
بیش از آن معطل نکردم. سر
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😊😊
۶ ماه پیشم.ر
0من از اول شک داشتم ماشالله بهتون بانو رویا زیبا ونفس گیر 😍
۹ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم😘
۹ ماه پیشپریسا
0دیدید گفتم؟دیدید گفتم توطئه ای تو کاره و این توسکای کثافت بخش اعظمی از این نقشه شومه؟تازه بعدا نقش آذر و هومن تو این توطئه پیچیده مشخص میشه مخصوصا آذر.ته مها به توسکا هم میرسیم.مطمئنم
۹ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
اون «دیدید گفتم» پرحرصت خیلی خوب بود.🤗
۹ ماه پیشپریسا
0قربونت عزیزم.یعنی دلم میخواد هر سه نفر هومن و آذر و توسکارو خفه کنم.خیلی رو اعصابمن🤦 ♀️😬
۹ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
غصه نخور. درست میشه
۹ ماه پیشم
0امیدوارم هما بتونه نجاتش بده،خیلی عالی 🙏🏼💚
۹ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
❤❤💋
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آرزو
0بالاخره یه ادم حسابی اومد. این خوبه اینا دوست دارم