پارت صد و نود :

مردمک‌های مشکی حبس در جنگل مخوف چشمان ایرج چرخیده در فضای باغ عمارت، مسکوت دست از جیب خارج و پشت‌کمر قفل کرد و منتظر ماند تا خود بامداد حرف بزند. گرچه می‌توانست به علت حضور او در سالنی مشترک اصوات کهنه و آزاردهنده‌ی چندنفر را از اعماق مغزش بشنود که اتفاقاً یکی از آن افراد خودش بود؛ اما قصد نداشت ابتدا خود زبان باز کند و با شکستن سکوت از آزار اصوات مغزش رها شود. نگاه کنترل کرد مبادا سمت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️