پارت صد و سی و هفتم :
«صبح روز بعد ساعت نُه_از زبان شخصیت پارمیس»
سرم رو زیر بالشت قایم کردم و جوری ناخنهام رو به پارچهی سفیدش فشردم انگار گردن اعظمیه.
چشمام میسوخت و درد بیخوابی از زیر پلکم تا منتهی علیه مغزم نفوذ کرده بود.
رویا پردهها رو کنار کشیده بود و حتی با وجود لحاف روی سرم میتونستم نور لعنتی رو توی حلقم حس کنم.
چنان اعصابم قمر در عقرب بود که هیستریکوار کف دستم رو به بالشت کوب
مطالعهی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
غزال
1پت و مت هم امدن🤣🤣🤣🤣
۶ ماه پیشHelia
4رضا و مهرداد عالی و غیر قابل پیش بینی ترین ان
۸ ماه پیشهلیا
4مهرداد سلطان لاس های نامنظمه🤣
۱۱ ماه پیشحدیث
4واااای میگه شورت شکوهی 😂😂😂😂😂😂
۱۱ ماه پیشخخخخخخخخخخخخخ
0عالییییییی❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۱۱ ماه پیشآنیا
1دلم دردگرفت بخدا🤣🤣🤣🤣🤣
۱۱ ماه پیشآنیا
3خداالهی جفتتونولعنت کنه مهردادورضا🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۱۱ ماه پیش..
2شورت شکوهی🤣🤣
۱۱ ماه پیش۰۰۰
9چرا هر وقت پارمیس و مهرداد همدیگرو میبینن پای ی لباس زیر زنانه وسط هست اون از اتوبان اینم از اینجا
۱۲ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
لباس زیر واسطهست برای عشقشون
۱۲ ماه پیش۰۰۰
6🤣🤣نفر سوم رابطه شونه...
۱۲ ماه پیشیک نفر سرزده
3واییی داشم چیییی گفتی سه ساعتها دارم به این حرفت میخندم🤣🤣🤣🤣🤣دهنت سرویس خیلی بانمک بوود🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۱۲ ماه پیشخواهر دیای امیر
1🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۱۲ ماه پیشفن دیوار
1حمیده جون قبول نیس ها باید جواب کامنتای ما رو هم بدییییییی
۱۱ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
زیادن بخدااا🤣
۱۱ ماه پیش?m?
1وایییی صحنروووو خخخ مبارک باشهههه خانم دکترررررررررررر
۱۱ ماه پیش°°°♡°°°
4با این پارت یاده شیاطین افتادم که پوریا اومده بود خوابگاه دخترا 😂😂
۱۲ ماه پیش۰۰۰
1وای منم دژاووووو
۱۲ ماه پیشفن دیوار
1موافقم باهات
۱۱ ماه پیشJanan
0حمیدهههههههههههههههههههههههههههههه
۱۲ ماه پیشمریم
3یا خدا سوتین رویا شورت پارمیش رضا مهرداد واییییییییییی مخم هنگیددددد خیلی خوب بودددد
۱۲ ماه پیشیاسی
0هولیییی شت این چه سمیههههههههههه
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
4وای حمیده عاشقتم وقتی از نگاه شخصیت های دیگه مینویسی🤩 خیلی خوبه وای خدایا دوتا کله پوک اومدن اونجا چه شود 😍 مگه اینکه سوتین بلوندی و به مهری برسونه 😅 😁