پشت دیوار حقیقت به قلم غزل محمدی
پارت نود و پنجم :
نفس کشیدن را از یاد برد، مرگ جزای کوچک برای هردو؟ پدرش را هم کشته بود؟ چند شب پیش و حال بدش را به یادآورد. چه کرده بودند با او؟ یکه خورد و دستش از روی دهان و بینیاش پایین آمد و آرش با دیدن صورت رنگ پریدهاش، ارتباط چشمی را قطع نکرد.
- گفتم که من کسایی و کشتم که جهان انگشت کوچیکشونم نیست و این عذابم نمیده، بلکه مرگ و بدبختی مردی عذابم میده که باعث و بانیش بودم و اون مرد عزیز ترین کس عاطف
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
1عجب پارتی بود،تصور ارشی که سرشو روشونه ی پری گذاشته تواون کتابخونه و قصه ی هزار و یک شب،بعداونجاکه گفت نگو ارش😭😭😭😭
۱۱ ماه پیش
غزل محمدی | نویسنده رمان
🥺🥺🥺صحنه ی مورد علاقه ی خودم.
۱۱ ماه پیشثریا
2اونجایی که آرش گفت میشه سرمو بزارم رو شونت💞🥺
۱۱ ماه پیش
غزل محمدی | نویسنده رمان
🥲 آرش بی کس... آرش بی کس🫠💔
۱۱ ماه پیشترنم
2پدر عاطی سر آزادی داداشش معامله کرده..اونموقع کیارش و عاطی با هم بودن ک باباش خبر داشته باشه یا نه؟
۱۱ ماه پیشترنم
2ببخشید کیارش اشتباه شد منظورم جهانه
۱۱ ماه پیش
غزل محمدی | نویسنده رمان
جهان بابای عاطفه رو ندیده بود تا وقتی که با بابای عاطفه خودکشی کرد و درست جلوی چشم اونا افتاد پایین.
۱۱ ماه پیشترنم
2پریناز مرهم زخماش شد چون اینجا آرش و پری بودن خیلی عالی بود و در عین حال غم انگیز..
۱۱ ماه پیش
غزل محمدی | نویسنده رمان
خیلیییییییییییییی 🥲🥰
۱۱ ماه پیشثریا
2دلم براش میسوزه طفلک آرش زخمی و شکسته اس🥲🥺 پری مرحم درد های آرشه مایی کمکش خوب شه
۱۱ ماه پیشراز
2خیلی عالی بود مرسی بانو
۱۱ ماه پیشنفس
2پارت زیباو دردناکی بود خوشم اومد ممنون غزل جون
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ماری
0آروم میشی نه در کنار عاطفه،عای بود