پارت نوزده :

با فکر به این عشق نافرجام و ناممکن گره مشت هایش محکم تر شد و به سمت در برگشت تا برود؛ اما درست در آخرین لحظه صدای مخملین پریزاد مانعش شد:
_از پشت همین انبار برو پسر چوپان. اونجا دیوار از بقیه جاها کوتاه تره. من همیشه از همونجا فرار میکردم و به روستا میرفتم.
لحظه ای سکوت بر قرار شد و این بار صدای دخترک را از فاصله نزدیک تری شنید:
_اینو بگیر. به جبران گوسفندایی که مجبوری رهاشون کنی.<

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    پریزاد مهربون چه دختر خوش قلبی.خدا قوت عزیزم قلمت ماندگار 🌹❤🌹❤

    ۱۲ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    💕💕💕

    ۱۲ ماه پیش
  • هانا

    1

    پری خیلی خوبه و مهربون

    ۱۲ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    2

    ای وااای اینا از کجا اومدددنننن🤦 ♀️🤦 ♀️🤦 ♀️🤦 ♀️

    ۱ سال پیش
  • هستی

    2

    ای خدا حالا چی میشه دردسرهای پریزاد ازینجابه بعد شروع میشه😭😭😭😭😭

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    ای وای نریمان پیداش شد

    ۱ سال پیش
  • هیفا

    2

    چه جای حساسی تموم شد

    ۱ سال پیش
  • نرگس

    2

    چه قدر پری مهربونه واقعا که اسمش بهش می اد

    ۱ سال پیش
  • سعادت

    2

    وای باز این نریمان به میدان آمد

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️