ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و هشتاد و هشتم :
پس از لحظاتی؛ با پیچیدن صوت بلند باز و بسته شدن در اتاق در فضای خانه، مهلا نگاهش را از راهرو گرفت و با دلی غمزده آهی کشید و پلکی مرتعش زد. چیزی روی قلبش سنگینی کرد که توان رهایی از آن را نداشت و نمیتوانست نادیدهاش بگیرد. گوشهی دلش را آتشی میسوزاند که خواب را از چشمان فرزندانش گرفته و هرچند که خود برای دل مهدیار میخندید؛ اما تمام لحظههایش را عطر گزندهی سوختن قلبش خفه کرده بود.
لطفا صبر کنید...

سها
0به نظرم رامی میاد و میشه دلیل ارامش مهدیار و اختلال خوابش رفع میشه نه؟