سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت صد :
نفسهام بریده و نامنظم بالا می امدند. بوی خون و عرق در کابین ماشین پیچیده بود، و هر ثانیه بیشتر احساس میکردم دارم توی قفس آهنی خفه میشم. صدای لاستیکها روی آسفالت، مثل ساییدن چاقو روی ذهنم بود. کف دستم هنوز باز بود، خون از بین انگشتهام روی صندلی چرم میچکید، رد سرخ و لغزانی که زیر نور چراغ خیابون برق میزد.
به سمتش چرخیدم؛ چشمهام از اشک میسوخت، ولی هنوز نمیخواستم نگاهش ک
لطفا صبر کنید...
فاطی
1نمیدانم ولی باخود میگویم تاوان کارم اینقدر باید سخت باشد..دیگر مغزم جوابگو نیست..ذهنم در گوشه ای گیر کرده..ومن باخود تکرار میکنم چرا...!