پارت سی و هفتم :

همینطور که به پشتی نرم کاناپه لم داده بود با لبخندی جذاب گفت:

- مثلا چه جور اتفاقی نازبانو؟
بزاق دهانش را بی صدا فرو برد و دل به دریا زد و گفت:

- یه بچه میبینم. یه بچه ی خیلی کوچولو و خوشگل و خوش قدم.
عضلات صورت ایرج با خنده ای واضح از هم باز شد :

- حتما قراره به زودی پدربزرگ بشم. یه کمی زود نیست به نظرت؟ واسه بابابزرگ شدن زیادی جوون نیستم؟
نازی به صدایش اضافه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت بهار در رمان اگر باران ببارد بهار
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واای این فریبا هم اتش کشیده به زندگی خودش .. بیچاره اون بچه ..

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    طفلک اون بچه

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️