پارت یازده :
***
باد اواخر صبح روی آسفالت داغ مهران میلغزید و بوی مخلوطی از خاک نرم و دود موتور در امتداد جادۀ کمعرضی که به شهر میرسید، راه میافتاد. مهوان پشت پنجره نیمرخ خود را در انعکاس شیشه دید؛ چشمهایش زیر لنز رنگی جوری که باید، آن دوگانگی سردی و گرمی را پنهان نکرده بود.
در دوردست مهران مثل لکهای زرد و خاکستری بر دشت نشسته بود. با ساختمانهای کوتاه، دیوارهای آجری و تابلوهای نیم
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
ثریا
1مهوان و مهران شباهتشون همینجوریه یا به هم ربطی دارن؟ پدر مهوان اسمش چی بوده؟
۹ ماه پیشفاطی
1و من غرق تمام تجهیزاتم و نمیدانم در گوشه کنار چه کسانی برایم خط ونشان میکشند و عجیب سرنوشت با آنها یار است.
۹ ماه پیشاکرم بانو
1حالابی محلی کن،وقتی عاشقش شدی میفهمی نفهم لجباز کیه
۹ ماه پیشمحیا
2حافظ خیلی مشکوکه. نکنه بلایی سر مهوان بیارن؟
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
فخری
0ممنون از رمان خوبت حنانه جون خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار. 🙏🏻🌹❤