سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت سی و چهارم :
***
معصومه هنهنکنان از پلههای مطبخخانه پایین آمد؛ دست به کمر زد و زمزمهوار گفت:
- وایوای پیر شدم خدا!
تا سرش را بلند کرد چشمش به منیر افتاد که کنار اجاق با شعلههای آتش تازه فرو کشیده شده، ایستاده و درب دیگ سنگی دستش بود و به دیوار روبهرویش خیره بود.
- منیرجان!
منیر یکدفعه به خودش آمد؛ بابت حواس پرتیاش لب گزید و درب را بر روی دیگ گذاشت. معصومه پیش رفت و با Ù

لطفا صبر کنید...

سحر
0حتما فوزیه هامونو میشناسه🤔🤔🤔🤔