عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت سی و هفتم :
فصل هشت: سوار بر سرنوشت
دانیال افسار اسب را کشید و هی گفت.از روی زین که پایین پرید،ساق پایش تیر کشید.هفته ی قبل که امده بودند تا حالی به اسبها بدهند و سپارکاری کنند،به خاطر سر به هواییهای سورمه توی سوار شدن و اینکه اسب لگدش نزند،با شتاب ,از روی زین پایین پریده بود تا کمکش کند،پایش پیچ خورده بود و حالا کمی درد داشت.
سورمه کلاه گرد و سیاهش را برداشت و موهای لخت و هایلایت شده اش ریخت رو
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
سوارکار حرفه آیه...
۱۰ ماه پیششیوا
0الان وسطیم دیگه یه کمم از بچگیای دانیال بود که به اون سن سیگار می کشه زشته نکش سنت کنه واسه خلاف دانیاللللل
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
دانیاله دیگه...رفیق ناباب!
۱۰ ماه پیششیوا
0اینم بگم کراشششش فقط دانیاللللل جونننن
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
چه کراش خوبی...
۱۰ ماه پیشاکرم بانو
0بیچاره دانیال،پس دوست ناباب داشته بعدا دخترباز میشه😂😂😂
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
حالا به جاهای خوب خوبشم می رسیم..
۱۰ ماه پیشفاطی
0تمام آدمها تنهان..هرکسی یه جوری..و عجیب بعصی وقتها هیچی حال دلت و خوب نمیکنه..نمیدونی چته.نمیدونی چی میخوای
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
دقیقااااا
۱۰ ماه پیشنفس
0پارت غمگینی بود دلم سوخت ممنون عزیزم
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
غم داره دانیالتون
۱۰ ماه پیشترنم
0پس اون دو تا دختر ک افسون دیده بود دختر خاله هاش بود
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
هنوزم معلوم نیست زیاد امیدوار نباشید!
۱۰ ماه پیشترنم
0واای من تو این پارت دلم برا دانیال کباب شد گذشته خیلی بدی داشته و سختی کشیده😭
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
خیلی بچه م غصه خورده
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شیوا
0خدا خودااا خودااا دانیال چقدر سختی کشیده همینه اینقدر ماهه اسبم ک داره اوه اوه چه جذاببب از الان به همه بگم هم توحید مال کنه هم دانیال خخخخ