پارت پنجاه و هفتم :


نازگل
دستش عقب رفت… با همون شدت که آمده بود، عقب رفت. ولی اون آتیشِ توی چشماش خاموش نشد.
– الان جاش نیست…
ولی حساب این پررو بازیتو، جلوی ارباب می‌دم!
صداش بم و لرزان بود… نه از ترس، از خشمِ فروخورده‌ی مردی که نمی‌تونست دلیل خشمش رو بلند بگه.
– درسته جوونم…
درسته چند سال فقط بینمون فاصله‌ست…
ولی اگه یه بار دیگه ببینم با اون نره‌خر توی ده و کوه و جنگل می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️