پشت دیوار حقیقت به قلم غزل محمدی
پارت نود و سوم :
پتکی محکم بر سرش خورد، احساس کرد تمام هوش و حواسش یکباره پر کشید. امکان نداشت. حرفهای او دروغ بود! علی زبانش را روی لبانش کشید و با فشردن سرش به دیوار پشت سرش افزود:
- از یه جا به بعد فهمیدیم داره مشخصات بچههایی که عین شما حروم زادهان و جمع میکنه تا بره پیش پلیس...
پدر عاطفه در ازای آزادی برادرش چه کرده بود؟ معامله؟ علی با گره خوردن نگاهش به او با ترحم نگاهش کرد.
- منم افتاد
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

غزل محمدی | نویسنده رمان
چون ناصر کلا نمیدونه آرش، برادر داشته
۱۱ ماه پیشفاطی
1سلام شما تنها نویسنده ای هستی ک رمانتو میخونم و دوسدارم لطفا هرروز برامون پارت بذار 🫠🩷
۱۱ ماه پیش
غزل محمدی | نویسنده رمان
🥺🥹 خیلی خوشحالم که رمان و دوست دارین و همراه قصه اید.🌷🌷🌷❤️🔥
۱۱ ماه پیشثریا
1پرینازی که مرحم درد های آرشه❤️ 🔥
۱۱ ماه پیش
غزل محمدی | نویسنده رمان
دقیقا
۱۱ ماه پیشثریا
1ناصر ناصر چرا توجه نکردی😑🥲
۱۱ ماه پیش
غزل محمدی | نویسنده رمان
🤦♀️چون نمیدونه آرش قبلا برادر داشته و آرش بهش نگفته
۱۱ ماه پیشماری
1وای خیلی پیچیده شد هیچ حدسی نمیشه زد
۱۱ ماه پیشترنم
1و در آخر پریناز..ارش بنظرم بچسب به پری تنها کسیه ک بهت اهمیت میده نگرانت میشه درمان میکنه تو رو
۱۱ ماه پیشنفس
1وبازهم پریناز❤️🥰 پارت هیجانی و زیبای بود ممنون عزیزم
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1ناصرجان اخه چرانگفتی بهش