سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست و هفتم :
***
خیالش که از تمیز شدن اتاق راحت شد، دو بالشت برداشت و از اتاق خارج شد. بر روی جاجیم پهن شدهی زیر سایهبان روی ایوان کوچک مقابل اتاقش نشست؛ بالشتها را زیر سرش گذاشت و دراز کشید. آفتاب صبحگاهی تازه داشت جان میگرفت. سروصدای نوههای مشرحیم و ننهرحمان که از صبح خروسخوان به آنجا آمده بودند، تا چند خانه آنطرفتر هم میرفت. هر از گاهی دعوایشان میشد و بزرگترها پادرمیانی میâ€
لطفا صبر کنید...
