پارت بیست و هفتم :

***
خیالش که از تمیز شدن اتاق راحت شد، دو بالشت برداشت و از اتاق خارج شد. بر روی جاجیم پهن شده‌ی زیر سایه‌بان روی ایوان کوچک مقابل اتاقش نشست؛ بالشت‌ها را زیر سرش گذاشت و دراز کشید. آفتاب صبحگاهی تازه داشت جان می‌گرفت. سروصدای نوه‌های مش‌رحیم و ننه‌رحمان که از صبح‌ خروس‌خوان به آنجا آمده بودند، تا چند خانه آن‌طرف‌تر هم می‌رفت. هر از گاهی دعوایشان میشد و بزرگ‌ترها پادرمیانی میâ€

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️