مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت نود و پنجم :
آب دهنم رو قورت دادم و با حسی شبیه به بغض و کینه نگاهش کردم. انگار نفرتم رو از توی چشمام خوند که یقهم رو رها کرد و عقب عقب رفت. همچنان نگاهمون توی نگاه هم گره خورده بود. لحظهای صورتش مثل همون شب مهمونی رنگ پشیمونی گرفت. خواست چیزی بگه که زنگ رو زدن. ته دلم فقط میخواستم که بیبی و مادرجون باشن، نه هیچ کس دیگه!
تاجیک نگاه از من گرفت و به سمت آیفون رفت. گوشی رو برداشت و گفت:
-بله؟ ... چ
لطفا صبر کنید...
