سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست و پنجم :
- یکی اینجوری به ناموست چشم داشته باشه چیکار میکنی؟
برزو با اخم غلیظ از جایش برخاست و چوب نازک بین لبانش را به زمین انداخت و گفت:
- توئه یابو اینجا چه غلطی میکنی؟
هامون مقابلش ایستاد و بیمعطلی با ضرب، محکم بر صورتش کوبید و گفت:
- منه یابو اومدم که دندونهاتو تو دهنت خرد کنم.
برزو که انتظار همچین حرکتی را نداشت، چشمانش گشاد شد و صورتش از عصبانیت سرخ شد و غرید:
- چه
لطفا صبر کنید...
