هارمونیکا به قلم مرجان فریدی
پارت نود :
انگشتانم تکان خوردند… کمکم هوشیاریام را به دست میآوردم…
کمکم میتوانستم تکان بخورم…
همانطور که کمکم همهچیز را به خاطر آوردم…
ناره… و من به سفر رفتیم…
و بعد… تصادف کردیم…
و بعد…
و بعد… بعدش را به خاطر نمیآوردم.
ناره کجا بود؟
با درد سعی کردم در جایم جابهجا شوم، اما نتوانستم حرکت کنم.
همهچیز تار و مبهم بود… صدای خندههایمان…
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
....
0وای نهههه پدربزرگ🥲 دلم خیلی گرفت..
۲ ماه پیشسارا
1موندم بین اینکه بگم ویولت بیخیال روحان شو تو امیر مسعودو داری یااینک بگم امیرو ول کن روحانو داری🤦 ♀️
۵ ماه پیشدنیز؛
2تو دو سال از زندگیت نرفت ویولت دو ساله تمام با عشقت داشتی زندگی میکردی لطفا فراموشش نکن💔🥲
۷ ماه پیشReyhane
2کاش هیچوقت بیدار نمیشدی ویولت اینطوری هم حال خودت خوب بود و هم امیر مبهتد میتونست کنار بیاد..
۹ ماه پیشN.a
1چرا خودتو فراموش کردی ویولت ؟ تو روحان رو که بخشی از وجودت بود یادت رفت؟!
۹ ماه پیشساتیا
3کاش بابا بزرگه نمیمرد این بچه خیلی گناهکی میشه کهنه
۱۱ ماه پیشGhazal
5قرار نبود روحانم فراموش کنی وااای
۱۱ ماه پیشHelia
10همیشه تو مثلث عشقی یه نفر هست که بیشتر از همه آسیب میبینه
۱۱ ماه پیشسحر
6دلم برای امیرمسعود کباب شدددد 😭😭😭😭😭😭 العی بگردممم بچمم 😭😭
۱۱ ماه پیشمحدثه
10چرا من باید حس و حال ویولت رو درک کنم؟! انگار که این اتفاق برای من هم افتاده باشه، یه حس قدیمی و یا شاید جدید......
۱۱ ماه پیشیاس
7امان از روزی که روحانو یادت بیاد:)
۱۱ ماه پیشفریماه
8ویولت عزیزکم باور کن ندونستن راحت تره
۱۱ ماه پیشاسما
1اصلا حرفی ندارم غم نمیزاه چیزی بگم 🖤🖤🖤🖤🖤🖤
۱۱ ماه پیشپریا
0وقتی روحان یادش بیاد دیوونه میشه لوندر کوچولو
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

....
0وای یعنی ویولت دوسال تو قلعه بودی با روحان..:))) آااا البته حدود یک سالش پشت تالار زمان گذشت...