پارت پنجاه و نهم :

خوب بود! پس همانطور که او باعث آزارم می‌شد سخنان من هم مانند نیشتر در جانش نشسته بود. لبخندم را پنهان کردم و برای برداشتن خنجر میز را دور زدم. آن را از زمین برداشتم و به دستش دادم. با نگاه معناداری خنجرش را گرفت و آن را کنار کتاب گذاشت و صفحه‌ی مربوط به بالبا را باز کرد. با دیدن جوهری که تصویر را لک انداخته بود، آه از نهادش بلند شد و آن را زیر نور فانوس عجیب گرفت:
- جوهرش پخش شده باید دوبا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    چرا فک میکنم گودرز جاسوسی چیزیه؟؟ ابیش واس حسودی کردن یه کم زود نیست 😍😍

    ۷ ماه پیش
کپی شد!