پارت هفتاد و سوم :

پدرم آنقدر عصبانی شد که کارد می‌‌زدی خونش درنمی‌‌آمد:
ـ نوه‌‌ش زن و بچه داره و لاله رو براش خواستگاری می‌‌کنه؟
ـ اون خودشم چهار تا زن داره! چند تا زن داشتن تو طایفه‌‌شون عادیه!
ابرو درهم کشیدم و زیر لب گفتم:
ـ چقدر پررو!
همان لحظه با سمیر چشم تو چشم شدم. کلافه دستی به موهایش کشید و نگاه از من برداشت و جلوتر از ما به طرف خانه‌‌ی زندایی ربابه راه افتاد. ذهن پدرم هم دوØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    🩵💚💛💙💜🤍🩷🧡🩶🤎❤️

    ۸ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️🩷💜🧡💚💙🤍💛🩵🤎

    ۸ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    چقد خوشحال شدم، واقعا به هم میان....

    ۸ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍

    ۸ ماه پیش
  • میم

    2

    انگار لازم بود این کارو بکنه تا برهان به خودش بیاد، این سمیرم مشکوک می زنه،نکنه عاشق شده باشه 😍🙏🏻🖤

    ۸ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    دقیقا. برهان یه تلنگر می خواست که بهناز بهش زد 😍❤️

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    3

    خیلی خیلی عالی بود ممنون نویسنده جون 💜🌟💜

    ۸ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    زنده باشی عزیزم. ممنونم از همراهیت ❤️🌹🩷

    ۸ ماه پیش
  • Lili

    3

    یعنی فرزاد داره چیکار میکنه

    ۱۱ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️