سکانس عاشقانه به قلم راضیه نعمتی
پارت هفتاد و سوم :
پدرم آنقدر عصبانی شد که کارد میزدی خونش درنمیآمد:
ـ نوهش زن و بچه داره و لاله رو براش خواستگاری میکنه؟
ـ اون خودشم چهار تا زن داره! چند تا زن داشتن تو طایفهشون عادیه!
ابرو درهم کشیدم و زیر لب گفتم:
ـ چقدر پررو!
همان لحظه با سمیر چشم تو چشم شدم. کلافه دستی به موهایش کشید و نگاه از من برداشت و جلوتر از ما به طرف خانهی زندایی ربابه راه افتاد. ذهن پدرم هم دو
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤️🩷💜🧡💚💙🤍💛🩵🤎
۷ ماه پیشاکرم بانو
1چقد خوشحال شدم، واقعا به هم میان....
۷ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
😍
۷ ماه پیشمیم
2انگار لازم بود این کارو بکنه تا برهان به خودش بیاد، این سمیرم مشکوک می زنه،نکنه عاشق شده باشه 😍🙏🏻🖤
۷ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
دقیقا. برهان یه تلنگر می خواست که بهناز بهش زد 😍❤️
۷ ماه پیشفاطمه ❤️
3خیلی خیلی عالی بود ممنون نویسنده جون 💜🌟💜
۷ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
زنده باشی عزیزم. ممنونم از همراهیت ❤️🌹🩷
۷ ماه پیشLili
3یعنی فرزاد داره چیکار میکنه
۹ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤️
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ساناز
0🩵💚💛💙💜🤍🩷🧡🩶🤎❤️