آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت سی و هشتم :
از جا برخاستم و به داخل برگشتم؛ اما همان لحظه صدای آیفون به گوش رسید. نگاهی به تصویر دوربین انداختم و با دیدن یاشار ابروهایم بالا پریدند. عجیب بود که مثل همیشه با کلیدش در خانه را باز نکرده بود.
نیشخندی زدم و سر کج کردم. مثل هر روز آمده بود حاضریاش را بزند؟
دکمه آیفون را فشردم و از آنجایی که وقت نداشتم تا سر و وضعم را مرتب کنم و کبودیهایم را از دید او پنهان کنم، بیخیالش شدم. نه
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آوا موسوی | نویسنده رمان
خیلی دلش شکست 🫠
۳ هفته پیشسوگل
0عای عالیه
۴ هفته پیشتارا
0یاشار طفلک من 😶😶
۱ ماه پیشخواهر یاشار
0آوا جان یاشار رو واسم اوکی مکینی🙂❤️😭😂
۲ ماه پیشخواهر یاشار
2این موضوع عادیه سر حرفای یاشار گریه کنم؟
۲ ماه پیشترنم
1دیالوگ های یاشار اشک منو درآورد..قلبم ترک برداشت😭💔
۲ ماه پیشترنم
1یاشار بهترین بود خیلی بد شد حالم یه جوریه،خوب آدمی رو از دست دادی تارا بالاخره یه جای زندگیت جای خالیشو حس میکنی💔
۲ ماه پیشترنم
0عجب آهنگی بود دقیقا هماهنگ با پارت..خیلی بد شد انگار دیوارا هم به من نزدیک میشدن و نفس کم می آوردم
۲ ماه پیشترنم
0آوا واقعا قلمت پرستیدنیه..خیلی قشنگ و گیرا مینویسی،خیلی خوب فضاسازی کردی..غمگین بود💔
۲ ماه پیشFyolso
0قلبم گرفت واسه یاشار🥺 و اینکه قلم نویسندگیتو میپرستم دختر خیلی خوب جملاتو مینویسی
۳ ماه پیشNina
4تارا یه جایی به خودت میای و میبینی هیچکس دورت نیست و اون موقعست که به غلط کردن میفتی👍🏻
۳ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
دقیقا💔
۳ ماه پیشزن یاشار(sookot)
1حالم یجوری شد
۳ ماه پیشS
1داستان به شدت عالیه جوری که از ساعت یازده از پارت یک شروع کردم و تا الان ادامه دادم
۴ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
ممنونم خوشحالم دوستش داشتید💜
۴ ماه پیشناشناس
0جز قلب صورتی قلب بنفشم میزاری برای بقیه نویسنده😔
۴ ماه پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
نبات میزنمت به چایی که آب شی😂
۴ ماه پیشنبات
0من مظلوم یه گوشه نشستم چایمو میخورم کی گفته من حسودم؟😂
۴ ماه پیشAva
0از تارا نا امید شدم😶😶
۵ ماه پیشNili
1غمگین بود🥲
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Yana
0اخیی یاشار حق داشت تا صبح واقعا درک نمیکنم تارا رو .با این اهنگ واقعا غمگین بود