پارت دوم :

صدای مردانه‌‌ی دیگری را شنیدم که با لحنی آرام‌‌تر جواب می‌‌داد:
ـ فرزاد با داد و بیداد که چیزی درست نمی‌‌شه. این همه دختر اینجا اومده و رفته. بینشون خیلی دخترای بااستعداد بودن. وقتی خودت سخت‌‌گیری می‌‌کنی گناه من چیه؟
یک لحظه خواستم برگردم و روز دیگری آنجا آیم اما از ترس اینکه پدرم بفهمد و مانع رفتنم شود با چهره‌‌ای مصمم جلوتر آمدم. سعی کردم آرام باشم. نفس عمیقی کشیدم و زنگ را فشردم. طولی نکشید در باز شد اما نه توسط فردی ناشناس بلکه توسط همان کارگردان جوان خوش‌‌تیپ که دقایقی پیش در طبقه‌‌ی هم‌‌کف دیده بودم. با دیدن من لحظه‌‌ای نگاهش روی صورتم خیره ماند!... طوری که جا خوردم و گیج و متعجب نگاهش کردم!... انگار او را به یاد کسی انداخته باشم بدون پلک زدن نگاهم می‌‌کرد!... آنقدر نگاهم کرد که معذب شدم و با لحنی شرمگین پرسیدم:
ـ ببخشید، اینجا شرکت فیلمسازی بزرگمهره؟
و یک آن از خجالت سرخ شدم! معلوم بود که آنجا شرکت فیلمسازی بزرگمهر بود! تابلوی بزرگ روی دیوار به خوبی این را نشان می‌‌داد اما او که انگار اصلاً متوجه نشده بود من چه گفته‌‌ام با لبخندی گنگ جواب داد:
ـ بله، همین‌‌جاست.
فیلمنامه را به طرف او گرفتم و مؤدبانه گفتم:
ـ این فیلمنامه‌‌ی منه. ممنون می‌‌شم بررسی کنید و نتیجه رو بهم اطلاع بدین.
با این حرف من به خود آمد. فیلمنامه را از دستم گرفت و با احترام عقب ایستاد تا وارد شوم. با تشکری آهسته داخل رفتم و او در را بست و کنارم آمد. با دست به سویی اشاره کرد و گفت:
ـ بفرمایید از این‌‌طرف...
همراه او به طرف دیگر سالن رفتم. یک پسر جوان با تی‌‌شرت قرمز و شلوار لی و دختر جوان ریزنقشی با موهای رنگ‌‌شده کمی آن‌‌طرف‌‌تر ایستاده بودند و مرا زیر نظر داشتند. به آرامی سلام دادم و آن‌‌دو به گرمی جوابم را دادند. همان پسر که تی‌‌شرت قرمز بر تن داشت رو به کارگردان جوان گفت:
ـ فرزاد من دارم می‌‌رم بیرون. ساعت سه یادت باشه چند نفر میان برای تست.
فرزاد به نشانه‌‌ی متوجه شدن سر فرود آورد و کمی بعد صدای بسته شدن در به گوشمان رسید. دختر ریزنقش با آن کفش‌‌های پاشنه‌‌بلند و پر سر و صدا به طرف میز رفت و پشت آن نشست و گوشی تلفن را برداشت و مشغول صحبت شد. من هم بلاتکلیف همان‌‌جا ایستادم و سری در سالن چرخاندم که از تمیزی برق می‌‌زد. فرزاد روی یک مبل راحتی نشست و از من هم دعوت کرد بنشینم. روی مبلی مقابل او نشستم و نگاهش کردم که فیلمنامه را میان دستانش نگه داشته بود و نوشته‌‌های تایپ‌‌شده را از نظر می‌‌گذراند. بی‌‌آن‌‌که سرش را بالا بیاورد، پرسید:
ـ فیلمنامه‌‌تو خانه‌‌ی سینما ثبت کردی؟
ـ بله.
ـ طرح داره یا نه؟
ـ بله، داره.
آرام زیپ کیفم را کشیدم و طرحم را بیرون کشیدم و روی میز سمت او سر دادم. طرح را از از روی میز برداشت. نگاهی به آن انداخت و پرسید:
ـ چرا اسم و مشخصاتت رو ننوشتی؟
با خجالت دستم را دراز کردم و گفتم:
ـ ببخشید. فراموش کردم. بدین الآن یادداشت کنم.
سرش را کمی کج کرد و جواب داد:
ـ بگو، خودم می‌‌نویسم.
و منتظر شنیدن مشخصاتم ماند. آرام و متین خودم را معرفی کردم:
ـ لاله نوربخش هستم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Tara

    0

    داستان گوگولی به نظر میرسه

    ۱۱ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍

    ۱۱ ماه پیش
  • فرزانه

    0

    تا اینجاش که خوب بود

    ۱۱ ماه پیش
  • رزا

    0

    ممنون خانم نعمتی جان سه پارت رایگان در هفته خیلی عالیه ممنون ازتون 🙏🙏❤❤

    ۱۱ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خواهش می کنم عزیزم. شما بیشتر از این ها برای من ارزش دارید ❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • Fatima

    0

    فعلا که خوبه

    ۱۱ ماه پیش
  • درسا

    0

    عالی بود دوستش دارم قلمت سبز گلم

    ۱۱ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. زنده باشید 🙏❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • ساناز

    0

    🩶💜💛🤎💙🧡❤️🩵🤍💚

    ۱۱ ماه پیش
  • Zarnaz

    0

    عاشق رمانت شدم یه موضوع خیلی متفاوت و خاص داره مثل همیشه گل کاشتی راضیه جونم 😍😍❤️❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    زنده باشی عزیزم. آره، موضوع این دفعه خیلی فرق داره با موضوعات دیگه رمان هام 👌💜

    ۱۱ ماه پیش
  • .

    0

    قبول میشه فک کنم

    ۱۱ ماه پیش
  • دریا

    0

    داستان جالبی به نظرمیرسه

    ۱۱ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    دقیقا همونیه که میخواد...

    ۱۱ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍👌

    ۱۱ ماه پیش
  • مرضیه

    1

    فکر کنم تو دلش گفت این همونه که می خواستم 🤭

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!