پارت صد و سوم :


دست عطا ناخودآگاه بالا رفت و خال ریز انتهای ابرویش را لمس کرد. همین خال را افروز هم داشت. آنقدری درشت و برجسته نبود که به چشم بیاید. باید خیلی دقیق می‌شدی تا متوجهش باشی. اما آنقدر عمق داشت که سردار را با خودش به گذشته بکشاند و غرق کند. خیره به سردار با صدایی آرام جواب داد:
- دست نزده بهش. خالش سرجاشه.
سردار سری تکان داد. چند ثانیه سکوت میانشان برقرار شد. سردار یکی از استکان‌ها ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mahimah

    0

    منم با نظر عطا موافقم ....

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️

    ۶ ماه پیش
  • محیا

    1

    باید به جای شکور اون مریم عفریته زخم بستر میگرفت

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چقدر این زن به عالمه و بچه‌هاش ظلم کرد.🤬

    ۱۰ ماه پیش
  • تیسراتیل

    1

    ماهم عین شخصیت های رمان از افروز بی خبریم 😵 💫نویسنده عزیز حداقلش خواننده ها رو از این بی خبری دربیار

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عجله نکنین.🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • م.ر

    0

    چه کردن این قوم با افروز🥲

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢💔

    ۱۰ ماه پیش
  • پری

    1

    ممنون عالی بود ولی کاش از زنده یا مرده بودن افروز یه چیز میگفتی

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بهش میرسیم.‌عجله نکنید.

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    3

    نکنه سردارباعث مرگ صراف شده چراصراف حقیقت به سردارنگفت که چه بلایی سرافروز امده واون مجبوربوده باهاش ازدواج کند نکنه صراف عاشق افروزشده بود

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بیچاره صراف جوونمرگ.

    ۱۰ ماه پیش
  • هدی

    4

    ممنون نویسنده ی عزیز مشتاقم بدونم افروز کجاست؟

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چیزی به دیدنش نمونده.

    ۱۰ ماه پیش
  • مریم

    6

    چقدر بدم میاد از مریم زودی نگین رو خبر دار کرد اینم بدو بدو اومد، میترسه افروز برگرده

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بالاخره خاله و خواهرزاده‌ن. هر دو هم بدجنس.

    ۱۰ ماه پیش
  • سایه

    7

    واقعا دلم میخواد بدونم افروز کجاست؟

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    کم مونده.

    ۱۰ ماه پیش
  • سمیه

    7

    یکم از افروز بگو کنجکاوم بدونم

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔💔💔

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    6

    واقعا صراف چطور مرده؟

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    پارت‌های جلوتر. تقریبا رسیدیم بهش.

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    8

    افروز، فروز بیچاره کجاست چطور زندگی میکنه شاید مرده آره بانو؟

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چیزی نمونده بفهمیم.

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!