پارت چهل و پنجم :

کارتن‌های آبمیوه را روی هم چید و با یک حرکت جمع‌شده همه‌شان را بلند کرد. وزن‌شان روی ساعدش سنگینی دلچسبی داشت؛ همان سنگینی شادمانی رفیقش که با هر بار بلند کردن، انگار بخشی از قلبش سبک می‌شد. کفش‌هایش روی آسفالت کمی لغزید، صدای پایش با ریتم قدم‌های کوتاهش در سکوت صبحگاهی درهم تنیده شد. صندوق عقب را باز کرد و جعبه‌ها را مرتب در آن چید؛ بعد مسیر را دوباره بازگشت، این بار جعبه‌های کیک Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Aysan

    0

    پونه خانوم ما که میدونیم نگرانیت از چیه ولی بین خودمون بمونه🤝🏻😂

    ۵ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😂😂 وای لعنتی

    ۴ ماه پیش
  • فخری

    0

    سپاس فراوان نسترن جون خوش قلم عالیه چقدر پولاد دوست خوبیه ولی پونه حسودی می کنه فکر کنم دلش پیش مسیح مونده🧡🧡🧡🧡🧡🧡

    ۸ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که از داستان خوشتون میاد و پیش ما هستید 🤍🫂

    ۸ ماه پیش
  • الناز

    0

    واااااا پونه چرا سلیطه بازی در میاری مسیح کور نیس این همه سالم ترو میشناسه اگه تایپش تو بودی خیلی وقت پیش میومد سراغت پس اگه تا الان نیومده از این به بعدم نخواهد اومد😒😒😒😒😒

    ۹ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    پونه پونه پونه... هرچی قراره بکشیم از همین مار غاشیه

    ۹ ماه پیش
  • Zoha

    0

    اصلا..اصلا مگه قراره همین امشب عقدشون کنم؟؟ وایییی عالییییی بود😁🤣🤣

    ۹ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😂😂 پولادِ شیطون ماست دیگه... کاریش نمیشه کرد

    ۹ ماه پیش
  • ترنم

    0

    نسترن جون این خواهر و برادر با هم تنها زندگی میکنن مامان و باباشون فوت کرده؟

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    بله بله متاسفانه

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    0

    آخه پونه آدم قحط بود عاشق مسیح شدی بابا شاید نخوادت اونوقت خودت آسیب میبینی

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    این عاشقی نیست دیگه مریضیه

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    0

    آخه مگه میشهههه مگ داریمممم این آقا پولاد من همه چی تمومه😍😍😍

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    بزن به تختهههه 😂

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    0

    واا خاک تو سرت پونه پولاد بچم خیلی ذوق داشت بعد این ذوقشو کور کرد حسود خانم

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    💔

    ۱ سال پیش
  • Solmaz

    1

    وای وای وای پولاد:)))) پسر مهربون داستان یعنی واقعا این پسر گله گل. مهربون آقا رفیق درست کار صاف. قربونش برم مننننن 😆😆😆 ولی خب هرچقدر از این خوشم میاد از خواهرش بدم میاد. انقدر فشار خورد اعصاب پسرمم داغون کرد.

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🤣🤣 پولاد بفهمه انقدر‌ خاطرخواه داره که سکته میکنه

    ۱ سال پیش
  • Solmaz

    1

    یه بوهایی از یه جاهای پونه میاد که آدمو میترسونههه 😠😠😠😠😠😠😠

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    نگم براتتتت ار این بوهااا

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️