پارت شصت و هفتم :
سکوت کرد و بعد از چند دقیقه لب زد آخر هفته میریم همون دفترخانه از دوست پدرت میخواهیم شناسنامهها رو درست کنه یه مهمانی رسمی هم میگیریم و آشناها و دوستامون رو دعوت میکنیم و میگیم مدتیه نامزد بودیم و الان این مهمانی به عنوان عروسیمونه.
حیرت زده نگاهش کردم_ یعنی عروسی بگیریم؟!
بیتفاوت گفت _عروسی اونجوری که نه یه عروسی کوچیک و جمع و جور.
حیرت زده ادامه دادم_ اما من سه ماهمه!
لطفا صبر کنید...

بانو
1کاش همیشه به هم دیگه نشون بدیم که هم دوست داریم قبل از این برای گفتنش دیر بشه پارت زیبا و دلنشین بود ممنون از نویسنده توانا