پارت شصت و هفتم :

سکوت کرد و بعد از چند دقیقه لب زد آخر هفته میریم همون دفترخانه از دوست پدرت می‌خواهیم شناسنامه‌ها رو درست کنه یه مهمانی رسمی هم میگیریم و آشناها و دوستامون رو دعوت می‌کنیم و میگیم مدتیه نامزد بودیم و الان این مهمانی به عنوان عروسیمونه.
حیرت زده نگاهش کردم_ یعنی عروسی بگیریم؟!
بی‌تفاوت گفت _عروسی اونجوری که نه یه عروسی کوچیک و جمع و جور.
حیرت زده ادامه دادم_ اما من سه ماهمه!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بانو

    1

    کاش همیشه به هم دیگه نشون بدیم که هم دوست داریم قبل از این برای گفتنش دیر بشه پارت زیبا و دلنشین بود ممنون از نویسنده توانا

    ۱۲ ماه پیش
  • Alireza

    2

    بعداز اون همه سختی ودوری ک هردو تحمل کردن، خوشحالی وشادی حقشونه گناه دارن😢❤️

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️