پارت چهل و هفتم :
که او با لحن نیشداری ادامه داد _بذار جواب جمله نصف و نیمهات رو بدم وقت نکرده بود بشناستت چون از قبل میدان رو براش خالی کرده بودی.
کف دستانم عرق کرده بود و حال روحیم بد شده بود برخودم و کنجکاویم لعنت فرستادم و دستپاچه بشقابم را برداشتم و نیمخیز شدم تا به بهانه بردن بشقاب فرار کنم که مچ دستم اسیر دستانش شد.
_کجا؟؟
معذب نگاهی به دستم کردم _دارم میرم بشقاب رو بذارم بعد یکمی تنقل
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهره پورصباغ | نویسنده رمان
فداتون عزیزدلم❤️
۱۲ ماه پیشAlireza
1خیلی ممنون بابت پارت جدیدی ک گذاشتین
۱۲ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
خواهش میکنم نوش نگاهتون
۱۲ ماه پیشAlireza
1وای کاشکی همه چیو بگه چقد بده آدم تو ندونستن دوستوپابزنه
۱۲ ماه پیشستاره
3کاش همه چیزابگه وراحت بشه تااونم تصمیم بهتری بگیره،ممنون بابت پارت جدید🥰
۱۲ ماه پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم ❤️
۱۲ ماه پیشبانو
3میشه پارت های هدیه بیشتری برامون بزارید
۱۲ ماه پیشبانو
2رمانتون خیلی دوست داشتنی ولی پارت ها کوتاه و همیشه جاهای حساسش تموم میشه
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

الی
0نویسنده عزیز مرسی از قلم زیبا تون