اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت هفده :
آخرین قطره ی سرخ رنگ که از گلوی همایون پایین رفت حس و حال بهتری داشت. انگار بخش عظیمی از وزنه ی سنگینی که روی شانه هایش داشت برداشته شده بود و حالا با خیال آسوده تری شب را سپری میکرد. کمی بعد هردو لیوانهای خالی را روی میز گذاشتند و همراه هم قدم زنان به سمت ساختمان رفتند. همان وقت صدای نفسهای حبس شده از زیر درخت توت مجنونِ پشت آلاچیق که زیر شاخه های بلند و آبشاری شکلش فضایی رمانتیک ایجاد شد
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
