پارت سی و هشتم :

برگشتم و نگاهم را به زیر انداختم _چیه؟
_حالا چرا نگاهم نمیکنی؟
به چشمانش خیره شدم.
_چیه؟
فقط نگاهم میکرد.
_زیارت قبول.
خندید.
_هیچوقت از این فاصله نزدیک چشمانت رو ندیده بودم.
خنده ریزی کردم و نگاهم را به آباژور دادم اولین جمله قشنگ رو امشب بهم گفته بود.
و با اطمینان خاطر ادامه داد _به پدرت قول دادم دستم امانتی قول نمیدادم هم بدون رضایتت کاری نمیکنم میخوا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Alireza

    0

    اوه اوه جالب شد

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!