پارت سی و هشتم :
برگشتم و نگاهم را به زیر انداختم _چیه؟
_حالا چرا نگاهم نمیکنی؟
به چشمانش خیره شدم.
_چیه؟
فقط نگاهم میکرد.
_زیارت قبول.
خندید.
_هیچوقت از این فاصله نزدیک چشمانت رو ندیده بودم.
خنده ریزی کردم و نگاهم را به آباژور دادم اولین جمله قشنگ رو امشب بهم گفته بود.
و با اطمینان خاطر ادامه داد _به پدرت قول دادم دستم امانتی قول نمیدادم هم بدون رضایتت کاری نمیکنم میخوا
لطفا صبر کنید...

Alireza
0اوه اوه جالب شد