پارت سی و سوم :
اما من کل شب را بیدار بودم ته دلم احساسات متناقض بود از یه طرف خوشحال بودم که شاید من رو میخواد از یه طرف ناراحت بودم که مادرش هرچی دلش خواسته گفته و بابا هم هیج جوره کوتاه نمیاد به محض اینکه آفتاب زد بلند شدم و خودم را به در رساندم و یواش بیرون رفتم تا بابا متوجه نشود.
خانه در سکوت بود به سراغ کیسه خرید و کیفم رفتم و موبایلم را برداشتم و شماره بهار را گرفتم صدای خواب آلودش بعد از کلی
لطفا صبر کنید...
