توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت پنجاه و چهارم :
توکا با لبخندی که روی صورتش پهن شده بود، شانهای بالا انداخت و سکوت کرد. اما در دلش جشن و پایکوبی به راه افتاده بود. ماکان که سکوت او را دید، عینکش را روی صورتش گذاشت و گفت:
_ حالا دو دقیقه میتونی صبر کنی من کارمو انجام بدم بریم؟
توکا سری به نشانهی تایید تکان داد و ساکت نشست تا ماکان به کارش برسد.
چند دقیقهای در سکوت گذشت. تنها صدایی که گاهی این سکوت را میشکست، صدای ورق زد
لطفا صبر کنید...
