پارت سی و پنجم :

ماکان که انگار به چشم‌های خودش شک داشت، با شنیدن صدای توکا از بهت در آمد و گفت:
_ توکا! این چه وضعیه؟ تو این‌جا چیکار می‌کنی؟!
توکا که در همان شرایط عجیب هم یادش نمی‌رفت برای شنیدن اسمش از میان لب‌های ماکان ذوق کند، لبخند دندان نمایی زد و گفت:
_ اومده بودیم فرغون سواری!
چشم‌های ماکان از تعجب گرد شد و ابروهایش بالا پرید. بلند شدن صدای میثم و نزدیک شدنش به آن‌ها، اجازه‌ی حر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!