پارت بیست و سوم :

کارشان یک ساعتی طول کشید و تمام این مدت، صنم یک ریز غر می‌زد که مثلا ماکان سفارش کرده اورژانسی کارشان انجام شود و اگر سفارش نمی‌کرد باید چقدر آن‌جا معطل می‌ماندند. توکا که دیگر درد امانش را بریده بود، فقط لبش را زیر دندان گرفته و محکم فشار می‌داد. سرگیجه‌ش کمتر شده و دیگر تهوع نداشت اما درد پا کلافه‌ش کرده بود. سردرد شدیدی هم داشت.
وقتی بالاخره کارشان تمام شد و به طرف اورژانس برگ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • .....

    0

    عاشق این رمان شدم واقعا :)))

    ۱۱ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوستش داری😍

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!