پارت پنجاه و نهم :
دفتر توی دستهای اردشیر میلرزید. نام کرج برایش ناآشنا نبود. خیلی سال بود که اسم این شهر، بوی خون را به یادش میآورد. حس میکرد در دامنههای البرز هنوز صدای گلوله و فریادهای حسرت شنیده میشود. بارها پایین کشیده بود که یک درشکه بگیرد و تا کرج* برود. اما درست دم رفتن، جلوی دروازهی قزوین، پشیمان شده بود. میترسید از دیدن آنجا. میترسید تمام کابوسهای کودکیاش زنده شوند.
لطفا صبر کنید...
