پارت بیست و نهم :

نگاهم روی در خشک شد و طوری سرم را به سمتش چرخاندم که رگ گردنم تیر کشید. چشمانم را به صورت برافروخته و خیسش دوختم و او ادامه داد:
_ نم‌... نمی‌دونم... چی بهم... داد... حالم بد شد. بقیه‌اش یادم نیست... ولی فرداش بهم فیلمی که ازم گرفته بود رو نشون داد.
نفس در سینه‌ام گره خورد و از آن‌چه که شنیده بودم، سرم سوت کشید. دهانم را باز و بسته کردم و ناباورانه خندیدم. کم مانده بود از گوش‌هایم خون بیرÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Yana

    0

    من دارم مطمئن میشم ایمان بدتر و خطرناکتره

    ۴ هفته پیش
  • ترنم

    1

    به به به به،فقط تصادف کردن تارا کم بود که آوا جان زحمتشو کشیدن👏🏻👏🏻👏🏻

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    ولی نکنه نیکان داره از ایمان دورش میکنه..شخصیتا بالاخره همشون ترسناک تر از اون یکین

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    مغزم متلاشی شد تحمل ندارم جدی،لعنت بهت نیکان از کدوم گوری پیدات شد؟😭😭

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    واقعا اگه اینا ی نقشه باشن چطوری آرام طبیعی جلوه میده و ماهرانه هق هق میکنه پشمام😭😭

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    من رو می بینید که خستم از شک کردن به این آدما تو این رمان..لعنت به همشون البته به جز تارا

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    وای وقتی شروعش کردم این رمانو فک نمیکردم انقد درگیرش بشم..آوا درسته سکتمون میدی ولی جدی جدی دمت گرم

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    وای چیزی به نام بیمارستان آوا هست؟چون منم واقعا لازم شدم

    ۲ ماه پیش
  • Nina

    0

    وقتی رمان رو شروع کردم اصلا فکر نمی کردم همچین چیزی در انتظارم باشه؛ و الان رو ابرام. چون من عاشق رمان هایی ام که تیمارستان لازمم کنن!🤡

    ۴ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    عزیزم :) کجاشو دیدی

    ۳ ماه پیش
  • نبات

    1

    نیکان خدا لگدت کنه تو به کی رفتی😑

    ۴ ماه پیش
  • هستی

    0

    نمیتونم قبول کنم نیکان پشت این ماجراهاس آوا و ایمان برام مشکوکن ولی نیکان نه نمی دونم چرا!!!!!

    ۵ ماه پیش
  • S.p

    4

    از نیکان و ایمان و اون یارو خطرناک تر آواس که این چیزا به ذهنش میرسه

    ۵ ماه پیش
  • محی

    0

    ب نکته ظریفی اشاره کردی😂😂

    ۵ ماه پیش
  • ♡♡♡

    0

    من که میدونم ایمان پشت همه ی این ماجراهاست ولی نمیتونم ثابت کنم😂😂

    ۵ ماه پیش
  • زن آهی

    0

    همین تصادف و کم داشتیم که اونم جور شد اصا عالیه

    ۵ ماه پیش
  • مژگان

    16

    دارم از تیمارستان کامنت میذارم براتون

    ۵ ماه پیش
  • نازی

    10

    عه چرا نمیبینمت...اتاق چندی تو؟

    ۵ ماه پیش
  • مژگان

    9

    رفتم پشت بوم خودمو بندازم پایین

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    ما هم اتاق کناری هستیم

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️