پارت سی و هفتم :

دقایقی بعد حوله دور موهایم پیچیدم و به گونه‌های گلگونم در آینه نگریستم. با چشم‌پوشی از تیرگی پای چشمانم، نسبتاً شاداب به نظر می‌رسیدم و در مواجهه با آذر زیر سوال قرار نمی‌گرفتم. حالا باید فکری به حال درد الیم معده‌ام می‌کردم. همانطور که دست روی معده‌ام می‌سراندم، از اتاق بیرون رفتم. صدای آذر دور و ضعیف به گوشم رسید.
_ منو تهدید نکن! واسه خودت گرون تموم میشه!
انگار با کسی صحبت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آرزو

    0

    همه چی زیر سر دمنوش بابونه است. البته اینا پارت قبل باید میگفتم یادم رفت😅🙈

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۱۰ ماه پیش
  • م.ر

    0

    چرا میدونه افرا باز هم نوشیدنیشو میخوره

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    هنوز نمی‌دونه. هنوز بهش اطمینان داره.

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    کجا خانم خبیث، نره بزنه،بکشدش همه چی ثابت بشه 😮😁

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😁😁

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️