پارت سی و هفتم :

دقایقی بعد حوله دور موهایم پیچیدم و به گونه‌های گلگونم در آینه نگریستم. با چشم‌پوشی از تیرگی پای چشمانم، نسبتاً شاداب به نظر می‌رسیدم و در مواجهه با آذر زیر سوال قرار نمی‌گرفتم. حالا باید فکری به حال درد الیم معده‌ام می‌کردم. همانطور که دست روی معده‌ام می‌سراندم، از اتاق بیرون رفتم. صدای آذر دور و ضعیف به گوشم رسید.
_ منو تهدید نکن! واسه خودت گرون تموم میشه!
انگار با کسی صحبت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آرزو

    0

    همه چی زیر سر دمنوش بابونه است. البته اینا پارت قبل باید میگفتم یادم رفت😅🙈

    ۷ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۷ ماه پیش
  • م.ر

    0

    چرا میدونه افرا باز هم نوشیدنیشو میخوره

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    هنوز نمی‌دونه. هنوز بهش اطمینان داره.

    ۱۱ ماه پیش
  • م

    0

    کجا خانم خبیث، نره بزنه،بکشدش همه چی ثابت بشه 😮😁

    ۱۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😁😁

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!